ஐღღخـَط خـَطے هـآےِ آرزوღღஐ
ღخدای خوبم ، خیلی دوستت دارمღ
خدا در تمام لحظات زندگی این پیام را میدهد. بشنویم با من غریبگی نکن...... هر چه میخواهی بخواه تو بنده منی چه بد چه خوب من با تمام عشق تو را دوست دارم تجلی عشق من.گوشه ای از محبت مادر و فرزندیست من در تمام لحظات تو را میبینم مرا بخوان بنده ام من خالق بی ریای توام بدون ذره ای غرور بخوان مرا بخوان در روز و شب همیشه استجابت میشوی همیشه میشنوم همیشه وقت دارم... رشد کن عرفانی شو پوسته و پیله ات را بشکاف زیبایی من را خواهی دید محو من خواهی شد محو محبتم تو از روح منی عاشقانه دوستت دارم بنده ام فقط مرا بخوان هر وقت به کوره راه زندگی رسیدی استجابت میشوی.
خدایا...پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم
پنچره ی دلم را روبه حقیقت بگشایم... خدایا...یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است
دراین قفس
زندانی است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم... خدایا..پروردگارا...یاریم کن که شوق پرواز را همیشه
درخود زنده نگهدارم ..... خدایا...توخود می دانی که بدترین درد برای یک انسان
دورماندن ازحقیقت خویشتن ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است... پس تو ای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به
حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم.... خدایا...همیشه گفته ام که تورادوست دارم...حالا هم
باتمام وجود فریاد می زنم: خدایا........دوستت دارم.....دوستت دارم...دوستت
دارم... خدایا،شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام
،شرمنده ام. خدایا از قدر نشناسی خودم ، ازاین که هر روز باعث
ناراحتی تو می شوم شرمسارم. خدایا چه بگویم ازکدامین گناهم نزد تو طلب
عفوکنم.خدایا به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم. هروقت که خواستم زبان به حمد وثنایت
بگشایم. اشک در دیدگانم جمع شدوبغض شرم وپشیمانی ازگناهان دیگرمجال سخن
گفتنم نداد. خدایا ،مرا ازاین منجلابی که درآن گرفتارشده ام
نجاتم ده. به این پرنده ی اسیر پر وبالی ده تا خودش را ازاین قفس رهایی بخشد وطعم آزادی ورهایی را تجربه کند . خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم
وبتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تومی خواهی خدایا، چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم وزبان
به حمدوثنایت بگشایم درحالی که خودازکرده خویش آگاهم . چگونه می توانم دوستارتوباشم درحالی که برعهد
وپیمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله
های عصیان دردرونم فروزان است. بار الهی ها،چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیرهواهای
نفسانی خویشم بار الهی ها،توازعلاقه ی من نسبت به خودت آگاهی ومی
دانی که چقدر مشتاق رسیدن توام ولی هروقت که تصمیم گرفتم که به سوی توبیایم گناه به سراغم آمد و مرا ازتو دورساخت. همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه
شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون
مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است. بار الهی ها، می ترسم، ازخویش وازاین سرنوشتی
درانتظارمن است می ترسم.ازاین بیابان وشوره زاری که درپیش روی من است می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بیاید آرزوی
رسیدن به تو را این بار ازمن بستاند. پس ای پروردگاربی همتا به لطف وکرم خویش
مرا ازمرداب رهایی ده وتوانی ده خویشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.
** از بــیـت آل طـاهـا(ص) آتـــش کــشــد زبـانــه ** ** گــوئـی شــده قـــیـامـت بـر پـا درون خــانــه ** ** برپاست شور محـشر از عـتـرت پـیـمبـر(ص) ** ** خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه ** ** اهریمنان نمودند خون قلب مـصـطفی(ص) را ** ** در مـنـظـر خـلایـق بـی جــرم و بــی بـهــانـه ** ** در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه(س) از پـا ** ** دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر یـگــانـه ** ** زیـنـب(س) بـه نـاله گـویـد کـشـتـند مــادرم را ** ** ایـن یک ز ضـرب سـیـلی آن یک ز تـازیانه ** ** در خون فتاده زهرا(س) چون مرغ نیم بسمل ** ** مـحـسـن(ع) فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه ** ** در پشت زانـوی غم پژمان نشسته حـیـدر(ع) ** ** مانده حـسـیـن مظـلوم(ع) حیران در آن میانه ** ** از نقش خون و دیوار پرسد ز حال زهرا(س) ** ** وز زخــم سـیـنـه گـیـرد از مــیــخ در نشـانه ** ** دارد حــســن(ع) شـکـایـت از کـیـنـه مغیره(ل) ** ** ریـــزد ز دیـــدگـــانـــش یــاقـــوت دانـه دانـه ** ** بـا پـهـلـوی شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته ** ** زهـرا(س) بـه خـون نـشسـته در کـنج آشیانه ** شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) رو به همتون تسلیت میگم
گفتمش نقاش را از غربت زهرا بکش گریه کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود ناله کرد و زیر چادر غنچه ای پرپر کشید ******* عادت به روضه کرده دلم روضه خوان کجاست صاحب عزای فاطمه، آن بی نشان کجاست قربان اشک روز و شب چشم خسته ات مولا فدای مادر پهلو شکســــته ات ******* تا که نامت بر زبان آمد ، زبان آتش گرفت سوختم چندان که مغز استخوان آتش گرفت حیدر آمدخاک همچون باد ، گرم گریه شد خواست تا غسلت دهد ، آب روان آتش گرفت
خدا : بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده ركعت است بنده : خدايا! خسته ام! نمي توانم خدا:بنده ي من دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان بنده :خدايا! خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم خدا : بنده ي من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان بنده: خدايا سه ركعت زياد است خدا: بنده ي من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان بنده: خدايا! امروز خيلي خسته ام ! ايا راه ديگري ندارد؟ خدا: بنده ي من قبل ازخواب وضو بگير و رو به اسمان كن و بگو يا الله بنده: خدايا! من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد خدا: بنده ي من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو يا الله بنده: خدايا هوا سرد است! نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي كنيم بنده اعتنايي نمي كند و مي خوابد خدا : ملائكه ي من ! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده اورا بيدار كنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده ملائكه : خداوندا ! دوباره اورا بيدار كرديم اما باز خوابيد خدا: ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست ملائكه : پروردگارا ! باز هم بيدار نمي شود! خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد ملائكه : خداوندا نمي خواهي با او قهر كني؟ خدا: او جز من كسي را ندارد ... شايد توبه كرد... بنده ي من تو به هنگامي كه به نماز مي ايستي من آن چنان گوش فرا مي دهم كه انگار همين يك بنده را دارم و تو چنان غافلي كه گويي صدها خدا داري
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول
را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام
مشکلات من حل مي شد.
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . سال نو رو پيشاپيش به همه ي دوستاي عزيزم تبريك مي گم. اميدوارم سال خوبي داشته باشين...
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper که update می کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند. خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم و... و... و...
سلام دوستاي گلم. بچه ها بهترين سايت دانلود آهنگ افتتاح شد..... بريد به اين سايت يه سري بزنيد؛دوست داشتيد مي تونيد عضو سايت بشيد!!!! من كه امروز عضو شدم....
دلم گرم
خداوندیست... که با دستان من
گندم
برای یا کریم خانه میریزد... چه بخشنده خدای عاشقی
دارم... که
میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم... دلم گرم است ... میدانم
بدون لطف او تنهای تنهایم....
خداوندا تو می دانی که من نه عاشق بودم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر
من...؛ خداوندا تو می دانی اسرار دلم را،تو خوب میدانی مهر او در سینه ام بود
اما نه به عنوان یارم،بلکه او بود همدم شبهای تارم،بهانه ای برای اشعارم،اما مدت زمانیست که بهانه ی اشعارم نیست،در
تک تک تارو پود خیال به دنبالش گشتم اما او دگر نیست،من او را می بینم اما دگر احساسش نمیکنم،من آن چشمانی که واژه
های پراکنده ی ذهنم را با گرمایش به اشعار مبدل میساخت می بینم اما آن چشمها دگر گرمای سابق را ندارد...خداوندا حال
که دگربهانه ای برای سرودن نیست با خودم می گویم که ازین
پس اشعار پراکنده ی من مال کسی نیست... خدایا... الهی العفو ... که عفو و بخششت را می طلبم اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم ؟ چگونه شرمسارت نباشم در حالیکه هر چه جور و جفا از من می بینی باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟ چگونه ادعای بندگی کنم در حالیکه خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟ اما مهربان خالقم! تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم این کلام را نگفته باشم خدایا! ساده بگویم ... دوستت دارم خدايا قلبم تشنه نور و عشق توست هر روز به افكار و آرزوهايم بيا به روياهايم، در خنده هايم و اشكهايم از سر رحمتت در فراموشي هايم پديدار شو به عبادتم،به كار،زندگي و مرگم بيا خدايا .ياريم كن تا به اين مقام برسم كه احساس كنم كه كسي از من غنيتر نيست زيرا از عشق و شادي برخوردارم ياريم كن تا به اين مقام برسم كه فقط تو را داشته باشم و لطف و عشق تو مرا لبريز كند به اين مقام برسم كه بگويم . بيا فقر، بيا درد وقتي كه خدا شهريار قلب من است هيچ گزندي به من نميرسد همه چيز ميگذرد مانند رويا مي آيند و مي روند من در شادي بي مرگي هستم و ترسي ندارم زيرا كه او در من ساكن است و سايه جاودانه او بر روح من حكمفرماست و اینک دستم را بر آستانت بلند می کنم که دستگیرم باشی تو همانی که من می خواهم . پس مرا همان کن که تو می خواهی پروردگارا مرا بينشي عطا فرما تا تو را بشناسم و دانش عطا فرما تا خود را بشناسم مرا صحتي عطا فرما تا از كار لذت ببرم و ثروتي عطا فرما تا محتاج نباشم مرا نيرويي عطا فرما تا در نبرد زندگي فائق شوم و همتي عطا فرما تا گناه نكنيم مرا صبري عطا فرما تا سختي ها رو تحمل كنم و طبعي عطا فرما كه با مردم بسازم مرا بزرگواري عطا فرما كه با دشمنم مدارا كنم و بينشي عطا فرما تا زيباييهاي جهان را ببينم مرا عشقي عطا فرما تا تو و همه را دوست بدارم و سعادتي عطا فرما تا خدمتگذار ديگران باشم مرا ايماني عطا فرما تا اوامرت را اطاعت كنم و اميدي عطا فرما تا از ترس و اضطراب بر كنار باشم مرا عقلي عطا فرما تا از خود نگويم و معنويتي عطا فرما تا زندگي معني داشته باشد .................آه خدايا ................ سوال ؟ گروهي خدا را از روي ترس عبادت ميكنند كه اين عبادت بردگان است گروهي خدا را به اميد بخشش پرستش ميكنند كه اين پرستش بازرگانان است گروهي خدا را از روي سپاسگذاري ميپرستند كه اين پرستش آزادگان است شما جزء كدامين هستين؟ سلام به همه ی دوستای عزیزم! خوبین؟ امروز میخوام بهتون یه وبلاگ جالب معرفی کنم! من که وقتی این وبو خوندم، کلی چیزای جالب یافتم که قبلا نمی دونستم! مي زند باران به شيشه ؛ شيشه اما سرد و سنگين باز باران سلام بچه ها ، خوبید؟ من دوباره اومدم ، با یه سایته توووووووووووووووووپ دانلود آهنگ ! من که خودم خیلی آهنگ از این سایت دانلود کردم! و به نظرم بهترین سایته دانلود آهنگه ! من خدایی دارم که در این نزدیکیست نه در آن بالاها مهربان،خوب،قشنگ چهره اش نورانیست گاه گاهی سخنی میگوید با دل کوچک من ساده تر از سخن ساده من او مرا می فهمد او مرا میخواند نام او ذکر من است در غم و در شادی چون به غم می نگرم آن زمان رقص کنان می خندم که خدا یار من است که خدا در همه جا یاد من است او خدایی ست که مرا میخواهد... خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون تویی را دارم ولی چون تو خودی را نداری امام سجاد (ع) دوست داشت به دور از هر گونه دغدغه و فکر و خیال در چمنزار بدود... سلام دوستای گلم. من اومدم با یه وب جالب ، که اسمتون رو تبدیل به خط میخی ایران باستان می کنه!!!!!! خیلی جالبه!!!!!!!! اینم اسمه من: از تمام داشته هایت که به آن می بالی ، خدا را جدا کن ، بعد ببین چی داری؟! به همه ی کمبود هایت که از آن می نالی ، خدا رو بیفزا و ببین دیگه چی کم داری؟! الهي و ربي .... دوستای گلم این متنو آبجی فاطمه جونم واسم فرستاده!!!!!! خدایا ، مرا به بزرگی چیزهایی که ارزانی کرده ای ، آگاه کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد. یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید......... اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست............. روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار..... ....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!! ما راهمان جداست این باران تا می تواند ببارد ما چترمان خداست... خدایا به من توفیق تلاش در شکست ، صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه ، جهاد بی سلاح ، کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت ، دین بی دنیا ، عظمت بی نام ، خدمت بی نان ، ایمان بی ریا ، خوبی بی نمود ، مناعت بی غرور ، عشق بی هوس ، تنهایی در انبوه جمعیت ، و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند ، روزی کن. ((دکتر علی شریعتی)) و کسی می گوید : سرخود بالا کن ، به بلندا بنگر ، به بلندای عظیم ، به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت ؛ خانه ی دوست کجاست ، خانه ی دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست خداست... حتی اگر اشک بریزم و التماس کنم ، مرا محروم کن از عسلهای مسموم ، از مارهای خوش خط و خال ، لذتهای اندوه بار ، ای مهربانتر از من نسبت به من دوستت دارم...

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "






بوی تنهایی میدن
نمی دونم که یهو
چرا اینجوری میشن
بی تو هفته های من
پر غصه و غم
هفته ها میگذره اما
گل من نیومده
دارم از غصه می پوسم
که چقدر این روزها بده
پرم از تنهایی
پرم از غصه و غم
بی خیال اصلا تو
نمی فهمی چی می گم
مرگ لحظه برام
قامتم مات شده
دل پرطاقت من
دیگه بی تاب شده
بغض تنهایی من
دیگه داره وا میشه
وقتی نیستی دنیا
مثل زندونه برام
بی تو چیزی جز غم
که نمی مونه برام
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :
و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و



شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب
می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

بي تفاوت.سرد و خاموش شايد از يک غصه غمگين
شيشه در اوج سپیدي خسته از دلواپسي ها
من نشسته گنگ و مبهم مي رسم تا عمق رويا
آسمان همچو دل من خيس خيس از بي وفايي
بر لبم نام تو دارم اي بهار من کجايي؟
تا به کي چون شيشه ماندن در نگاه قاب تقدير
من همه ميل رسيدن دل ولي بسته به زنجير
آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بکارد
تو ولي گفتي که برگرد شيشه احساسي ندارد
مي زند باران هنوز ..آه اين چنين غم در دل کيست؟؟
دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست
نه نگویید با ترانه
می سرایم این ترانه جور دیگر
باز باران بی ترانه
دانه دانه
می خورد بر بام خانه
یادم آید روز باران
پا به پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته
اشک ریزان

عاشقی سر خورده بودم
می دریدم قلب خود را
دور می گشتی تو از من
با دو چشم خیس و گریان
می شنیدم از دل خود
این نوای کودکانه
پر بهانه
زود برگردی به خانه
یادت آید هستی من
آن دل تو جار می زد
این ترانه
باز باران
باز می گردم به خانه



دستهایش را باز کند و خدا را با تمام وجود صدا بزند....خدا را دعوت کند تا
با او حرف بزند یا شاید هم منتظر بود تا خدا او را به گفتگو دعوت کند!
خسته بود...زیاد....فراوان....گویی گم شده است...در اندیشه ها و اوهام و تلاطم های درونی خویش!
از خدا سوال داشت....یه تضمین میخواست.....یه اطمینان قلب!
ولی گویا خدا او را نمیدید....ولی او مطمئن بود که میبیند زیرا در زندگی دستهای گرم خدا را حس میکرد و یارش بود....اما..............
با خدا یه حرفی داشت.....یه نجوا....از او میخواست که کار را یکسره کند.....
او رهایی میخواست!
دوید....دوید.....دوید و دوید و فریاد زد.....فریاد زد و خدا را صدا کرد:
خدااااااااااااااااااااااا ااا............بگذار با تو حرف بزنم!






ContinuE
جهان و هر چه در آن است نشانی تو و آوارگی نشانه من... کوه و جنگل و دریا
نشان از عظمت تو و اشک و آه و حسرت نشانی من!
تو
کریمی و بخشنده... تو یگانه ای و بی نیاز ... تو رئوفی و بزرگ... تو پشت و
پناه و تکیه گاه دردمندانی... و من حقیر و سرگشته و حیران !
پروردگارا ...
این
بنده خاطی و بیچاره را ببخش و از درگهت نا امید مگردان... اگر چه در وقت
دلتنگی و دردمندی دست نیاز به درگاهت دراز می کنم و در هنگام حلاوت و سر
خوشی از تو دورم!
خدایا.......
غمگینم و آزرده ...
دلگیرم و تنها... بی پشت و پناهم و سر گردان... دلشکسته ام و به هر که و هر
چیز رو کردم جز زخم عایدم نگشت! پس قلب شکسته ام را دریاب و مرا از غم و
غصه های دنیوی برهان!
محبوب من ...
نگاه گرمت را از من
مگیر که محتاج گرمای بی رنگ و ریایم... و این سرما که بر وجودم رخنه کرده
از قلب فرتوتم بزدا که تنها بی نیاز یکتا تویی و بس!
بار الهي....
قطره
های اشک پنهانم را فقط تو می بینی و همزاد غم بودن ذهنم را تنها تو می
دانی و آنچه گذشته ام را با غم و امروزم را با درد می سازد تو می فهمی!
حكيما ....
مرا از هر بنده بی نیاز گردان و بر من رحم کن بر من که نا توانم بر من که محتاج صبوریم صبری عطا کن و قلبی روشن و بی کینه!
باشد که هیچ جز عشق و محبت درون سینه نداشته باشم!
و.......
دلم عجیب گرفته است
کجاست پنجه شیرینت ای نوازشگر
که تار های دلم را به زخمه ای بنوازد.........؟؟؟
![]()
| طراح : | آرزو |











![[-ღღتینکر بلღღ-]](http://yasi-joon.persiangig.com/logo%20zari.gif)

